X
تبلیغات
وقف عشق

وقف عشق

توانگرادل درویش خود بدست آور -که مخزن زر وگنج درم نخواهد ماند

زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

امروز توفیقی شد آرامگاه فیض کاشانی را زیارت کنم امیدوارم  مطالعه  اشعار زیبای حاشیه مرقد که از این مرد بزرگ علم و ادب و عرفان است مورد عنایت شما هم قرار گیرد و از فیوضات حضرت حق برخوردار گردید انشاء الله

پنجشنبه پنجم دیماه نود و یک

 

فیض کاشانی

فیض کاشانی"غزل نهم  دیوان اشعار " غزلیات

 

زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا

برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا

رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا

زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا

ولای آل پیغمبر بود معراج روح من

بجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا

بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من

برای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا

زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل

درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن

ز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا

جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم

حدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا

کلامش بوی حق بخشد مشام اهل معنی را

زگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا

قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد

برای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا

عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او

دو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا

بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیض

برای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا

ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی

ازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا

بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدا

برای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا

مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم

درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده

بکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا

مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت

زیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا

چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل

میان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا

اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم

ولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا

زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگر

درون سینهٔ خود گلستانی کرده ام پیدا

زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم

بکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا

اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را

من از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا

کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان

بدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا

اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد

زیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا

نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حق

ز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا

 

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
+ نوشته شده در  27 Dec 2013ساعت 5:7  توسط همیار خیر  | 

عید است ساقیا


شاعر : رضا اسماعیلی

شاعر، سحر ز چشمه قرآن وضو گرفت
« یا ذوالجلال ... ! » ، پیر دلش ذکر « هو » گرفت

شاعر، کنار حوض مناجات دل نشست
شد خیس خلسه و ز خدا رنگ و بو گرفت

 یک تکه نور، روی زمین ریخت از دلش
خاک از کرامت دل او آبرو گرفت

 آمد دچار، سمت تماشای سیب سرخ
عکسی ز سیب، با دلش از رو به رو گرفت

 یک یاکریم ، روی وضوی دلش نشست
یک بوسه ذکر، از گل لب‌های او گرفت

«عیدست ساقیا! قدحی پر شراب کن»
شاعر ز دست ساقی کوثر سبو گرفت

«امن یجیب» خواند و علی گو به سجده رفت
بوی مراد از مدد لطف « او » گرفت

[

+ نوشته شده در  20 Oct 2013ساعت 4:43  توسط همیار خیر  | 

هردم از عمر می رود نفسی


سعدی در باب سرودن گلستان ، حکایتی دارد که چنین است:

یک شب تامل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس دیده می سفتم و این ابیات مناسب حال خود می گفتم

 

چون نگه می کنم نمانده بسی

هر دم از عمر می رود نفسی

مگر این پنج روز دریابی

ای پنجاه رفت و در خوابی

کوس رحلت زدند و بار نساخت

خجل آن کس که رفت و کار نساخت

باز دارد پیاده را ز سبیل

خواب نوشین بامداد رحیل

رفت و منزل به دیگری پرداخت

هر که آمد عمارتی نو ساخت

وین عمارت به سر نبرد کسی

وان دگر پخت هم چنین هوسی

دوستی را نشاید این غدار

یار ناپایدار دوست مدار

خنک آن کس که گوی نیکی برد

نیک و بد چون همی بباید مرد

کس نیارد  ز پس ، پیش فرست

برگ عیشی به گور خویش فرست

اندکی ماند و خواجه غره هنوز

عمر برف است و آفتاب تموز

تر سمت پر نیاوری دستار

ای تهی دست رفته در بازار

وقت خرمنش خوشه باید چید

هر که مزروع خود بخورد به خوید

بعد از تامل این معنی مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس ، به رسم قدیم از در آمد. چندان که نشاط ملابعت کرد و بساط مدابعت گسترد ، جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد برنگرفتم ، رنجیده نکه کرد و گفت

بگو ای برادر به لطف و خوشی

کنونت که امکان گفتار هست

به حکم ضرورت زبان درکشی

که فردا چو پیک عزل در رسد

کسی از متعلقان منش کسی بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند خاموشی گزیند ، تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجالبت پیش.

گفا به عزت عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادت مالوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلی است و کفارت یمین سهل و خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب

ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

کلید در گنج صاحب هنر

زبان در دهان ای هنرمند چیست؟

که جوهر فروش است یا پیله ور

چو در بسته باشد چه داند کسی

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

اگرچه پیش خردمند خامش ادب است

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

دو چیز طیره عقل است:دم فرو بستن

فی الجمله زبان از مکالمه او درکشیدن قوت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

که از وی گریزت بود یاگریز

چو جنگ آوری با کسی پر ستیز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد ۀرمیده بود و اوان دولت ورد رسیده

چون جامه عید نیک بختان

پیراهن برگ بر درختان

بلبل گوینده ، بر منابر قضبان

اول اردیبهشت جلالی

همچون عرق بر عذار شاهد غضبان

بر گل سرخ ، از نم اوفتاده لالی

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد:موضعی خوش و خرم و درختان درهم ، گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا در تاکش درآویخته.

بامادن که خاطربازآمدن  بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضمیران فراهم آورده و رغبت شهر کرده .گفتم:گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکیمان گفته اند:هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید.گفتا:طریق چیست؟ گفتم : برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند

از گلستان من ببر ورقی

به چه کار آیدت ز گل طبقی

وین گلستان همیشه خوش باشد

گل همین پنج روز و شش باشد

حالی که من این حکایت بگفتم ، دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که : الکریم اذا وعد وفی .فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت ، در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید . فی الجمله هنوز از گل بستان بقیتی مانده بود که کتاب گلستان تمام شد.

+ نوشته شده در  20 Oct 2013ساعت 4:20  توسط همیار خیر  | 

در محضر امام صادق علیه السلان




1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ: بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة: و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏ گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.


برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست
 

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية: و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش: و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل: و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال: و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي: و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد: و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق: و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن: و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق: و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.

+ نوشته شده در  20 Oct 2013ساعت 4:15  توسط همیار خیر  | 

روح تو با مهربانی آرام می گیرد


اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او !!!
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...
پس خود را گناهکار مبين !!!
من عيسي نامي را ميشناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد ...
...
و تنها يکي سپاسش گفت !!!
من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ...
يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!
پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ...
از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند !!!
پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش ...
که اين روح توست كه با مهرباني آرام ميگيرد !!!

+ نوشته شده در  2 Oct 2013ساعت 7:11  توسط همیار خیر  | 

لحظه ها عریانند.


نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

+ نوشته شده در  2 Oct 2013ساعت 7:8  توسط همیار خیر  | 

گل نسترن


زندگی رویش یک حادثه نیست 
زندگی رهگذر تجربه هاست 
تكه ابریست به پهنای غروب 
آسمانیست به زیبایی مهر 
بارگاهیست ز دریای حضور 
زندگانی چون گل نسترن است 
باید از چشمه جان آبش داد 
زندگی صحنه جولانگه ماست 
خوب و بد بودن آن 
عملی از من و ماست 
پس بیا تا بــِفشانیم ز شوق 
بذر خوبی و صفا 
و بگوییم به دوست : 
معنی مهر و حقیقت چه نكوست

+ نوشته شده در  2 Oct 2013ساعت 6:54  توسط همیار خیر  | 

امید


 وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ


سوره یوسف آیه 87


از رحمت خدا مايوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مايوس نمي‏شوند.



 زندگی باور می خواهد،
  آن‌ هم از جنس امید،
           که اگر سختی ِ راه به تو یک سیلی زد، 
       یک امید قلبی به تو گوید
    که خدا هست هنوز...

+ نوشته شده در  2 Oct 2013ساعت 6:52  توسط همیار خیر  | 

تنها نیستم

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ

﴿۱۸۶بقره﴾


و هنگامي كه بندگان من از تو درباره من سؤ ال كنند بگو) من نزديكم! دعاي دعا كننده را به هنگامي كه مرا مي‏خواند پاسخ مي‏گويم، پس آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند

 



اگر روزی دلم گرفت!
یادم باشد؛

که خدا با من است

که فرشته ها برایم دعا میکنند

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد

یادم باشد؛

که قاصدکی در راه است

که بهار نزدیک است

که فردا منتظرم می ماند

که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرداگر روزی دلم گرفت!
یادم باشد؛

که خدای من اینجاست

همین نزدیکیها

و من،
تنها نیستم

+ نوشته شده در  2 Oct 2013ساعت 6:39  توسط همیار خیر  | 

پناه به خدا از بلای فراموشی

۱ـ سوره الرحمن را تا فبای آلاء ربکما تکذبان هر روز بعد از نماز صبح بخواند.

 

۲ـ مرحوم شیخ بهائی در کتاب تهذیب فرموده است به جهت زیادتی حافظه این دعا را بخواند.

الَلِّهُمَ ارْزُقْنی فَهْمَ النَّبِییّنَ وَ حِفْظَ الْمُرْسَلینَ وَ اِلْهامَ الْمَلائِکهَ الْمُقَرّبینَ آمینَ یا رَبَّ الْعالَمینَ.

 

۳ـ بعد از هر نماز این دعا را بخواند مجرّب است.

سُبْحانَ مَنْ لا یَعْتَدی عَلی اَهْلِ مَمْلَکَتِهِ سُبْحانَ مَنْ لا یُاخِذُ اَهْلَ الاَرْضِ بِألْوانِ الْعَذابِ سُبْحانَ الرَّئُوفُ الرَّحیم اَللّهُمَّ اجْعَلْ لی فی قَلْبی نُوراً وَ بَصَراً وَ فَهْماً وَ عِلْماً اِنَّکَ عَلی کُلِ شَیءٍ قَدیر.

 

۴ـ جهت قوت حافظه هر روز ده مرتبه بگوید:

فَفَهَّمْناها سُلیمْانَ وَ کُلاَّ آتیْنا فَهْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یَسْبَحْنَ وَ الطَّیْرَ وَ آلِهِ اَکْرِمْنی بِالْفَهْمِ وَ الْحْفِظِ وَ الْخَیْرّ یا قاضِیَ الْحاجاتِ وَ صلَّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اَجْمَعینَ.

 

۵ ـ هر روز صبح قبل از آن که کسی سخن بگوید این جمله را بخواند.

یا حَیَّ یا قَیَُّومُ فَلا یَفُوتُ شَیءُ عِلْمُهُ وَ لا یَئُودُه.

 

۶ ـ هر روز بعد از نماز نافله صبح بگوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  5 Sep 2013ساعت 23:40  توسط همیار خیر  | 

مطالب قدیمی‌تر